برای رسیدن به این روستای نام آشنا باید از راه بلده – پل زنگوله رفت و روستاهای دونا ، کمربُن ، الیکا ، نسن ، پیل ، میناک ، کلاک ، تنه و نیکنام ده را پشت سر گذاشت. آنقدر پیچ و واپیچ رفت تا این منطقه کوهستانی سرد بالاخره با کوچه باغ های سنگفرش شده و تاریخ کهنش روبروی تان قد علم کند و به شما خوشآمد بگوید.
همان دره ای که سالهاست با کوه های سرنو و مازوبند و علیچال و سرخ بند و اشلی دمخور است و از چشمه های گلِ بن و بندبن مردمانش را سیراب می سازد.
خانه نیما از بناهای دوره قاجاریه
علی اسفندیاری مشهور به نیما فرزند میرزا ابراهیم خان ، زاده دهکده یوش مازندران است و بی تردید اغلب کسانی که تا این مکان خوش آب و هوا طی طریق می کنند دیدار با زادگاه و آرامگاه بنیانگذار شعر نو فارسی اولویت شان است.
پس شکر که یوش در مازندران است و این فرهیخته مازنی همه عمر عاشق چوپانان و کشاورزان دیارش باقی ماند و یوشیج بودنش را فریاد زد.
از یک جایی به بعد سردرگم می مانی از یوش بنویسی یا از نیما... انگار دیگر همه چیز به دو کفه ترازو تبدیل می شود ؛ ولایت باصفای یوش با مردمان مهربانش در یک کفه و شاعر درشت چشم آشفته مویِ " افسانه " ، در یک کفه...
علی اسفندیاری سال 1276 در پاییزی سرد در خانه اجدادی اش به دنیا آمد. خانه ای خشتی و چوبی با سقف های منبت کاری شده و دیوارهای منقوش که از بناهای دوره قاجاریه محسوب می شود.
انگار فرزند شمالی دشت و صحرا و رودخانه در یازده سالگی به تهران کوچ می کند تا موطن اش را جاویدان کند. که دل بکند از گله داری ، از اندرونی ها ، ایوان ها و اُرسی ها تا نیما یوشیج متولد شود. شاعری که قرار است کوتاه و بلند کردن مصراع های شعر را پدری کند.
فرزند ابراهیم خان سوار بر اسب کهر می رود به شهر درس بخواند ولی بچه کوهستان باقی بماند. می رود تا نجابت و صمیمیت یوش و شمال را در نوشته ها و شعرها بپاشد. از نپار و کومه و چوقا و مازو بنویسد و خالق خونگرم ترین شعرهای طبیعت شود.
از بنای اعیانی شان برود اما قلبش را جایی میان کوه و رود و خانه میرزا ابراهیم خان جا بگذارد و تا زنده است با صداقت یک مازندرانی بگوید : " کِلین نیمه ، تَشِ کِله سَرِ کل مارمِ " ( خاکستر نیستم ، چوب آتشین اجاقم )...
روستایی هزار ساله در دل البرز
یوش از قدیمی ترین روستاهای استان مازندران است با مردمان باصفایی که به زبان مازندرانی و لهجه یوشی حرف می زنند و شغل شان کشاورزی و دامداری و پرورش زنبورعسل و صنایع دستی ست.
از باران خواهی و آفتاب خواهی و تیرماه سیزده شو و چاوشی این روستا هم نباید گذشت. از چوپانانی که رمه گردانی می کنند و نی هایشان را به پَرِ شال شان می بندند و آوازهای امیری و طالبا و کتولی شان را در دل کوه ها رها می کنند.
انگار یوش را با زمستان های سرد و طولانی و پُربرفش باید دوست داشت. با البرزی که رشته کوه هایش را هزار سال است که پیچانده دور این رویای مرغوب. دور جهان کوچکی که در سرمای استخوان سوزش باز دلهای مسافرانه را گرمِ گرم می کند و آنجا می توان برف دید و برف نوشت و بوی برف گرفت...
باید در طول و عرض یوش چرخید و از حیواناتی هم نوشت که مأمن شان صخره ها و بوته زارهای این ییلاق است. از بزکوهی و جوجه تیغی و پلنگ و خرس و سمور. از خوشبختی مردمان جغرافیایی که هنوز در مشت شان اکسیژن و باد و باران و مهربانی پیدا می شود.
بی اغراق اینجا انتخاب فوق العاده ایست برای رسیدن به طراوت و نیرو. انگار در اولین برخورد با طبیعت شگفت این روستا ، دچار صمیمیت و شور می شوی و چیزی شبیه به آرامش مادرزادی فرایت می گیرد. وقتی از کوچه باغ های مرتفع و سربالایی های پلکانی این آبادی می گذری و صدای داروگ ( قورباغه درختی ) با تو همراه می گردد دیگر جز بودن در یوش چیز دیگری نمی خواهی. هیچ چیز دیگری.
اینجا گوَن و گلپر و پونه دلبری می کنند
گندم ، لوبیا ، عدس ، جو ، گیلاس ، فندق ، گردو ، آلو و سیب دارد این دهکده و عسلی که بی حرف اضافه باید آن را چشید. به هر زحمتی که هست رفت همجوار زنبوردار یوشی تا از سر کندو چند تکه عسل سمج ناب منطقه را نوش جان کرد.
اهالی روستا می گویند حالا این یوش است و سالخوردگان طوایفی چون اسفندیاری و جمشیدی و داودی و کریمی... یوش است و گوَن و گلپر و پونه و سپیدار و تبریزی... یوش است و کوچه باغ هایی که جوی هایش آواز اسفندماه سر داده اند.
باد سرد می وزد اما خانه های پلکانی پای کوه دیدنی ست و بلوک و آجر و سیمان نتوانسته از لُعبت یوش بکاهد. هنوز شیروانی های یوش خواستنی ست و محلات سرآسیاب ، سی سر و لاله وی ، مسافردوست است و بام هایشان سالی را بی برف سر نکرده اند.
در زمینه آثار تاریخی و فرهنگی هم می توان به قبور سید امین و سیدجلال و باغ شاه و خانه نیما یوشیج و سنگ سیاه اسب و زین اشاره کرد و گنبد کیاداوود را نام برد که روی تپه مشرف به گورستان قرار دارد.
آمدن به یوش همانا و دلبری غذاهای کوهی این روستا همانا... آخر چه طور بشود آشِم ، فلوه اشکنه ، کشکال ویش و ماتنجن دستپخت کدبانوهای سالخورده این دیار را نخورد. و از مَجی پلا و کئی پلای یوشی ها چشم پوشی کرد.
واقعا نمی شود کِلوا و تُوتک و لوه دله نون و مشکی حلوا و توت مربای این سرزمین را برنداشت و در کوله برگشتن جا نداد.
بی تردید قصه این ییلاق سرد ، قصه برف و تماشای البرز است. قصه بزرگ مردی که سالهاست زیر سنگ مرمر خانه جدش میرزا علیخان آرمیده است اما شعرهای نابش هرروز دهان به دهان می چرخد و زنده است.




نظر شما